فهرست

سيستم كاربري
 

  سر تيتر حاجي آقا   

پدرم- حاجي آقا- مرد عجيبي بود ، خيلي چيزها از او آموختم. از سن 10-12 سالگي شروع به تحصيل حوزوي كرده بود و تا آخر عمرش نيز سركلاس درس مي نشست و درس مي آموخت در عين حالي كه تدريس و تبليغ هم مي كرد. اساتيد ايشان ميرزا احمد مدرس، شيخ هاشم قزويني، شيخ مجتبي قزويني، آقاي اديب نيشابوري و آيت ا... ميلاني بودند.

 پدرم بيشتر از هر كسي در زندگي من نماد ساده زيستي است ؛ هيچ وقت يادم نمي رود ، درِ منزل ما از اين درهاي چوبي قديمي كوتاه و كلون دار بود. بارها به او اصرار كرديم كه اجازه دهد اين در را عوض كنيم. ايشان مي گفتند: اين در كوتاه چوبي كلون دار براي عمر كوتاه ما بس كه هست هيچ، زيادي هم هست. اجازه ندادند آن در را عوض كنيم. حاجي آقا علاقه عجيبي به پياده روي داشت. هميشه فاصله بازار سرشور تا ميدان شهدا را كه براي نماز ظهر به آنجا مي رفت، پياده طي مي كرد. ما فكر مي كرديم اين پياده روي به خاطر اين است كه پول به ماشين ندهد اما بعدها متوجه شديم كه نه، به خاطر سلامتي اش است كه پياده روي مي كند. لذا تا همين اواخر عمرشان يعني تا 90 سالگي سالم و سرپا بودند.

 در سلام دادن از همه پيشي مي گرفت، حتي از كساني كه ظاهرشان نشان مي داد كه زياد به روحانيون و كلاً به اسلام علاقه اي ندارند. وقتي ما ازشان مي خواستيم اين كار را نكنند ، مي گفتند: نه بايد اينها اسلام واقعي را ببينند تا تمايل پيدا كنند. او در تبليغ و ترويج معارف ديني خيلي تلاش كرد. سخت كوش بود. دور افتاده ترين و محروم ترين مناطق استان خراسان را انتخاب مي كرد. بعضي وقتها سري به عشاير مي زد. مي رفت آنجاها و تبليغ دين اسلام را مي كرد. مي گفت: اگر من به آنجاها نروم هيچ كس حاضر نمي شود كه برود و مسايل اسلام را به آنها بگويد. مردم اين روستاها و عشاير پيش من مي آيند و بديهي ترين و ساده ترين مسايل ديني را مي پرسند. اگر من بهشان جواب ندهم اين سوالات براي هميشه بي جواب مي ماند.

در سن 90 سالگي شب شام غريبان امام حسين (ع) از مردم روستايي كه براي تبليغ رفته بود خداحافظي مي كند. فردا صبح به سمت مشهد راه مي افتد. يكي از اهالي روستا به ايشان مي گويد: صبر كنيد فرزندانتان مي آيند با ايشان برويد. مي گويد: نه، مي خواهم خودم بروم، نمي خواهم مزاحم آنها شوم. عبايش را مي زند زير بغلش و فاصله روستا تا جاده را پياده طي مي كند، مرد روستايي هم همراهش مي رود. نزديك جاده وسايلش را به مرد مي دهد و مي نشيند كه كمي استراحت كند، در كمال سلامتي رو به قبله دراز مي كشد و اشهداش را مي خواند و جان به جان آفرين تسليم مي كند. اهالي آن روستا مي آيند و سايه باني درست مي كنند و مشغول عزاداري مي شوند. مردم آن روستا حاجي آقا را خيلي دوست داشتند. بعضي وقت ها حسرت مثل او بودن را مي خورم. او براي مردم صادقانه و بدون چشم داشت خاصي كار مي كرد. نه عنوان چشم گيري داشت و نه پست بالايي. با مردم بودن برايش مهمترين افتخار بود.