|
ماجراي زندگي يك شاگرد تمام وقت
در آبان ماه سال 1337به دنيا آمدهام. در مشهد مقدس، در محلهاي قديمي نزديك به
حرم مطهر حضرت ثامنالائمه امام عليبنموسيالرضا (ع)؛ معروف به بازار سرشور كه
بزرگاني چون مقام معظم رهبري، آيتالله مرواريد، آيتالله ميرزا جواد تهراني و
بسياري از انديشمندان و محققان بزرگ ديگري كه در خاطرم نيست، در اين محله رشد پيدا
كرده بودند.
آن روزها زندگي معموليتر از حالا بود. ساده و دوست داشتني. تجملات در زندگي آدمها
كم رنگ بود. بخصوص در زندگي اهالي علم و تقوي. پدرم ـ حاجي
آقا ـ روحاني بود و عمرش را به تبليغ و تحصيل علوم ديني گذرانده بود. مادرم
ـگوهرخانم ـ بهترين دانشآموز حاجيآقا بود. گوهرخانم همسري صبور و مهربان بود.
احترامي كه به حاجيآقا ميگذاشت بيپايان بود. او خيلي از حرفهاي حاجي آقا را
برايمان توضيح ميداد. خيلي چيزهايي كه ما نميفهميديم، با توضيحات او برايمان راحت
و آسان ميشد.
بزرگ و بزرگتر ميشدم. در مدرسه هميشه شاگرد ممتاز بودم. در كنار درس و مشق سرم به
بازي و تفريح و كار گرم بود و به حرم. در هفته سه، چهار بار براي زيارت به حرم حضرت
رضا(ع) ميآمدم. توي صحن و سراها ميگشتم. گاهي شب ميشد و من متوجه نبودم. نقش و
نگارهاي روي كاشيها، طاق ايوانها، گنبدها، گلدستهها و اماكن ديگر حرم هر كدام
داستاني نامكشوف برايم بودند. فكر ميكردم چطور ميشود اين همه عظمت يك جا جمع شود.
واقعاً چطور ميشود اين همه عظمت در جايي روي زمين جمع شود؟
سالهاي دبيرستان رسيد. به اصرار حاجي آقا در مدرسه علميه آيت الله العظمي ميلاني
ثبت نام كردم. با اين كه به اين دروس علاقه عجيبي داشتم اما برايم كافي نبودند.
بنابراين براي شركت در كلاسهاي زبان انگليسي در مؤسسه آموزش زبان ثبت نام كردم و
همزمان در دبيرستان نيز نام نوشتم. برنامه روزانهام بعد از نماز صبح رفتن به مدرسه
علميه بود، پس از آن به سراغ كلاس زبان ميرفتم و بعد در دبيرستان حاضر ميشدم.
بعدها به مدرسه حجهالاسلام والمسلمين مصباح كه نماينده آيتالله العظمي خويي بود
رفتم.
در آن روزها رسم نبود طلبهاي دروس جديد را بخواند، مخصوصاً زبان انگليسي. رؤساي
مدرسه چند بار مرا خواستند. ميگفتند؛ بايد يا دروس حوزه را بخوانم يا انگليسي و
دروس جديد را. اما من نميتوانستم آن علاقهام به آموختن كه سرا پايم را فرا گرفته
بود، رها كنم. همه ميدانستند حوزه شاگرد ممتاز خودش را رها نميكند. خيالم راحت
بود كه اخراج نميشوم.
در سال 1357 براي اولين بار در كنكور شركت كردم. در رشته مهندسي برق گرايش قدرت
(الكتروتكنيك) قبول شدم و شدم دانشجوي دانشگاه فردوسي مشهد. قبل از آن در دو رشته
رياضي و علوم انساني ديپلم گرفته بودم. يكي از دانشگاههاي آمريكا از ايالت مينه
سوتا در شهر مينهياپوليس برايم دعوتنامه فرستاده بود. هرچند كه خودم هم بيعلاقه
به رفتن نبودم اما جرياني برايم پيش آمد كه باعث شد در ايران بمانم و به تحصيل در
دانشگاه فردوسي مشهد ادامه دهم. هر روز با خواندن كتابي درسي يا غير درسي دروازه
دنياي جديدي از مفاهيم جديد برويم گشوده ميشد. هنوزم كه هنوز است فقط خواندن است
كه آن حس مرموز شناختن، دانستن و آموختن مرا ارضاء ميكند.
زندگي من هم پس از اين روزها با انقلاب اسلامي ايران پيوند خورد. آيت الله
خامنهاي، آيت الله واعظ طبسي و شهيد هاشمينژاد جلوداران جنبشي بودند كه حالا من
جزئي از آن شده بودم. روزهايم در حوزه، در تظاهرات و پاي منبر اين بزرگواران
ميگذشت. بعضي روزهاي حساس به تهران يا به اصفهان ميرفتم و در حساسترين
راهپيماييها حضور داشتم. آن روزها ساعت و تاريخ تظاهرات بعدي در انتهاي تجمع همان
روز اعلام ميشد. اين روزها غرورآميزترين روزهاي زندگيام است. ايستادن جلوي
گلولههاي سربي، نترسيدن، خود را به خدا وصل كردن و توكل. همان چيزي كه حاجي آقا
خوب بهم آموخته بود.
انقلاب به پيروزي رسيد و من ماندم و يادگاريهايي كه هيچ وقت از يادم نميروند. آن
روزها بسيار جوان بودم. با شروع انقلاب فرهنگي دانشگاه تعطيل شد. سال 1357
آيت الله واعظ طبسي با حكم امام خميني(ره) به مقام توليت آستان قدس رضوي انتخاب
شد. در پي فراز و نشيبههاي زيادي بالاخره من به ايشان پيوسم و از ايشان درخواست
كردم كاري در اين مجموعه مقدس به من بدهند كه با خودشان مرتبط باشم.
از بين پستهاي پيشنهادي، مديريت روابط عمومي آستان مقدس حضرت رضا(ع) را به دليل
مردمي بودن و ارتباط تنگاتنگش با زائران آن حضرت و همچنين آيتالله واعظ طبسي
انتخاب كردم و بيست سال از بهترين سالهاي زندگيام را با افتخار شاگردي و فعاليت
تحت مديريت استادي عاليقدر و مهربان گذراندم كه باعث شد آموختههاي بسياري در
زمينههاي مختلف از ايشان كسب كنم و همچنين در دوست داشتنيترين مكاني كه تصورش را
ميكردم، كارهايي انجام دهم كه هنوزم هست.
پس از ورود به كار اجرايي و مديريتي در حالي كه كوهي از كارهايي را كه در ذهنم بود
و معتقد بودم آستان قدس رضوي به عنوان يك نهاد مردمي و معنوي بايد انجام دهد، پيش
رويم ميديدم، باز هم درس را ترك نكردم و چند سال براي دروس رسائل و دو جلد كفايه
شاگرد آيتالله واعظ طبسي بودم.
چقدر سخت است انسان زندگياش را توي چند صفحه خلاصه كند. بيست سال زندگي چقدر روي
كاغذ و توي كلمات حقير است. چطور ميتوانم بنويسم كه اين بيست سال چقدر برايم اهميت
داشت. چقدر تلاش كردم، چقدر خودم را به زمين و زمان كوبيدم. چطور آدم ميتواند روند
گذران عمرش را توضيح دهد.
و جنگ شروع شد. يكبار ديگر تابلوي عظيمي از جانفشاني و ايثار جوانان اين ملت خلق
شد. تمام تلاشم اين بود كه از موقعيتم براي پيشبرد اهداف نظام و كمك به رزمندگان
بهره ببرم. خوشبختانه با نظرات راهگشاي مقام منيع توليت، آستان قدس رضوي هويزه را
بازسازي كرد و من به محض بدست آوردن فرصتي به آن مناطق عازم ميشدم. و چقدر اين
توكل لذتبخش بود، و چقدر دوست داشتني است كه خودت را به خدايت بسپاري.
سال 1365 است. يعني سال 1365 بود كه تشكيل خانواده دادم. من بودم و
همسرم كه دختر مرحوم حاج مرتضي تجريشي بود.
مرحوم تجريشي از بازاريان و مبارزان معروف تهراني در دوران انقلاب و قبل از انقلاب
بود.
همسرم نيز مثل من تشنه دانستن، فهميدن و خواندن است. با هم درس خوانديم، با هم
فهميديم و با هم آموختيم. هم دروس دانشگاهي را و هم دروس زندگي را. او هم اكنون
استاد دانشگاه است، من نيز با اينكه مشغلهام زياد شده اما در هفته چند ساعت تدريس
را دارم. تا جايي كه بتوانم و وقتم اجازه بدهد؛ تلاشم اين است كه خودم را از فضاي
دانشگاهي و حوزوي و تحصيل و تدريس علم دور نكنم.
داستان زندگيام هم اكنون به جايي رسيده كه القاب و عناوين اجرايي و علمي را به من
نسبت ميدهند.
قائم مقام آستان قدس رضوي پر افتخارترين عنوان من است. اما هنوز هم كه هنوز است
وقتي وارد صحن و سراي امام رضا(ع) مي شوم، وقتي سرم را مي چرخانم، وقتي توي گل و
بوته اسليمي هايش غرق مي شوم، از خودم مي پرسم؛ واقعا چطور مي شود اين همه عظمت
يكجا جمع كرد؟ چطور شده است؟ و اين سؤالي است كه سالهاست براي جوابش در زندگي اين
بزرگوار كاوش مي كنم. هرچه بيشتر مي خوانم علاقه مندتر ميشوم و افتخار
ميكنم كه هماكنون دانشآموز تمام وقت زندگي مولاي همه شيعيان جهان حضرت
اباالحسنالرضا(ع) هستم.
حاجيآقا در سال 1371 به ديار باقي شتافت و گوهر خانم نيز هشت سال بعد همراه او شد.
هر دو اين عزيزان با توجه به آرزويشان در جوار مرقد مطهر حضرت رضا(ع) به خاك سپرده
شدند. حالا من ماندهام و خاطراتي از سالهاي كودكي به همراه همسري فداكار و
فرزنداني كه با تمام وجود دوستشان دارم. پسرم سيد مهدي دانشجوي دانشگاه امام
صادق(ع) است. سيده طهوراء دختر بزرگم دانشجوي دانشگاه امام رضا(ع) است و دختر كوچك
ترم سيده شكيبا در دبستان امام رضا(ع) تحصيل ميكند.
|
|